بی تو مرا حبس میشود

من ....

اینجا در روشن ترین قسمت تاریکخانه ی ذهنم حبس شده ام.

در و دیوار اینجا بوی تو را گرفته و من در جنونی ترین لحظه های تنهاییم تو را ظاهر میکنم.

تو....

اینجا در کنار زمینی ترین زمینی زمین خاکی شده ای و تجربه ی اسمانی ترین لحظه های زمین را خاطره میکنی.

من....

به تو میاندیشم در تنهایی تحمیلی اسمانی تو....و .... من!

تو و من....

هر یک در اندیشه ی یک اسمانی.....فرشته ای خواهد امد..... اما به یا داشته باش دردناک ترین لحظه  های زندگیم.........بی تو مرا حبس میشود... فقط همین!

تو اینجایی....در زنده ترین قسمت وجودم!

این شهر لعنتی فقط ذهنم را خسته تر میکند.خیابان هایش بوی تند تیزاب میدهد.ادم هایش بدتر... جوری نگاهم میکنند انگار همه شان میدانند اهل این غربتکده نیستم.

در دود و هیاهوی شهر زود گم میشوم.

میدان رسالت پیاده شده ام تنها به قدر 3 ساعت ازادم.هنوز تصمیم نگرفته ام چه کنم که تو به ارامی سراغم را میگیری.از گوشه ی نا پیدای ذهنم پیدایت میشود. هیچ وقت مرا گم نمیکنی هنوز کوتاه زمانی نگذشته سرگرم تو میشوم .......

...

...

تلفن را قطع کردی  من ماندم و گونه های خیسی که غرور مردانه ام را به بازی میگرفت.حتی فکرش را هم نمیکردی شبش را بیمارستان بخوابم

بیچاره مادر درمانده بود سوفل بیگناه از کودکی با من بود اینجا در زنده ترین قسمت بدنم اما بی گناه بود تو گناه کارش کردی .......صدای دکتر را میشنیدم...

-هیجان برایش حکم سم را دارد.

...

...

خنده هایت را جرعه جرعه نوشیدم طعم شیر و عسل میداد....شیر و عسل ترانه ی لبهای تو بود یادت هست؟چقدر خواجه شیراز برایت خواندم... الاچیق چوبی در دنج ترین نقطه شهر غریب جایی بود که با تو اسمان را تجربه میکردم....دفعه ی اخر اشک و خنده ام مخلوط شده بود دستهای تو باز ارامم کرد...داغ دستهایت هنوز روی گونه ام مانده است!

...

...

روی بلند ترین نقطه ی شهر کنار مزار لاله های بی نام نماز زیارت را به نیت فرزندان یاس خواندم یا تو یادم نیست اما مشکی چشمانت خوب یادم مانده است که خیس شده بود و قرمز من محو تماشای چشمانت در اسمان معصومیتت غرق میشدم.

...

...

موقع رفتن مثل همیشه مهربان میشدی دفعه ی اخر حرف دلم را خوانده بودی از چشم هایم که به قول خواجه دم به دمش کار شست و شوست .......تو رفتی اما من ماندم تنهایی و خاطراتی که لحظه ای رهایم نمیکند.

...

...

ساعت هشت شب شده است و باز تو به همان ارامی که امدی میروی باید برگردم تا فرصتی دوباره تو به نقطه ی ناکجای قلب من بر میگردی.باز تنها شده ام در میان این شهر لعنتی و پرهیاهو راننده فریاد میزند زیر پل فلاحی ......سراغت را میگیرم دیگر خبری از تو نیست باید برگردم....زیر لب زمزمه میکنم باید برگردم!!! 

چینی نازک تنهایی من؟؟؟؟

این روزها فقط یاد تو خلوت من و سایه ام را بهم میزند.صحبت از وجود عینی نیست فلاسفه هم مزخرف گفته اند که" وجود عینی منشا اثر قوی تریست"..... خاطره که وجود عینی ندارد فوق فوقش وجود ذهنی دارد دست بالا تصور و تصویری هم به همراهش.اما این روزها وقتی سراغم را میگیرد چنان میسوزم که وجود خارجیت هم عمرا بتواند چنین کند............!!!!

به خاطره ات بگو نرم و اهسته بیاید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.کجایی سهراب؟؟؟؟

بوی دود و بوی یاس!

ملالی نیست مادر این روزها غربتی که زخم های کهنه ی این قلب پاره را زنده میکند با یاد تو میسوزانم و میسوزم......!

میسوزم ....!من هم با درب خانه ی تو امشب اتش میگیرم.....هر شب اتش میگیرم.هر لحظه که بوی یاس میدهد بوی دود میدهد.

بوی دود میدهم بوی چوب سوخته بوی موی اتش گرفته....چه غوغایی است امشب خانه ی علی صدایی در گوشم میپیچد انگار

"خانه را با اهلش اتش میزنم."(1)


1-عمر:"خانه را با اهلش به اتش میکشم"(تاريخ الطبري2/233 )

وقت برگشتن است

ساعت 12 شب از هيات بر ميگشتم همراهم را روشن كردم اس ام اس زير بدستم رسيد

"تو هر چقدر هم با اون طيف بخواي رفاقت كني باز جاش برسه اونا پشت همن (حالا اين را بسط بده به شرايط مختلف)

چون مشكل جاي ديگه است اما تو هنوز اين را نفهميدي!"

در اين چند سال بارها سعي كردم ادم هاي مختلف را تجربه كنم دوستي هاي پايدار و ناپايدار زيادي شكل گرفت اما اين وسط يك حس هميشه اذيتم ميكرد

نميشود رفاقت را بي حد و حصر تعريف كرد.ادم ها پيش از دوست داشتن يكديگر دنيايشان را دوست دارند دنيايي كه در ذهن و قلبشان ساخته اند.اگر كسي در اين دنيا جا گرفت لايق دوست داشتن است.هميشه اين را ته قلبم ميدانستم اما ناديدش ميگرفتم به خيلي ها نزديك شدم تا افكارشان را لمس كنم و زندگي كنم اما.....ادم ها دنيايشان را دوست دارند و من هيچ وقت نميتوانم در دنياي ادم هاي ديگر زندگي كنم.مگر هم رنگ همان جماعت باشم.

اين كار مرا به مماشات و مسامحه ميكشاند اما وقتي رفتار طبيعي طرف مقابل را ميديدم (زندگي در دنياي خودش) ازرده ميشدم تا اين ازردگي به قدري شدت پيدا ميكرد كه به قطع ارتباط مي انجاميد.در اين راه خدا ميداند چند بار از راه اعتدال خروج كرده ام

امشب رسما كم اوردم.من كسي نبوده و نيستم كه براي بدست اوردن دل ديگران حقيقتي را كه به ان رسيده ام قرباني كنم همين باعث ميشد تا بعد از مدتي ديگر جايي در دنياي افراد نداشته باشم.گمان ميكردم مشكل از ان ادم هاست اما مشكل از خود من است.ادم ها خط كشي شده اند من نميتوانم رابطه اي را در خارج چارچوب ها تعريف كنم.ديگر به غير ممكن بودن چنين چيزي رسيده ام.اتفاقات اين دو سه روز ايده را در من تقويت كرد.

هيچ گاه از اعتراف به اشتباه نترسيده ام وقت ان است بخشي از راهي را كه امده ام برگردم.روزي(در همين وبلاگ) گفته بودم همه ي ادم ها را دوست دارم اما امشب ناگهان حس كردم قلبم خالي شد.از محبت خيلي ها.نه انكه از انها متنفر بشوم فقط ديگر دوستشان ندارم.

اين يك حقيقت است اگرچه برايم نفرت انگيز و ناراحت كننده است اما يك حقيقت است بايد بپذيرمش.دنياي نت را بيشتر براي همان ارتباط دوست داشتم اما دورانش به سر امد حال قصد دارم تركش كنم سخت است اما شدني است شايد دوباره بنويسم اما براي دل خودم.

--------------------------------------------------------

امشب دوباره بوي ياس را حس كردم دلم شكسته بود.اما روضه ي حضرت عباس مرحم دل شكسته است.

فداي دست هاي ، پسري كه مادرش ام البنين بود اما بر تارك تاريخ ثبت شد فرزند ياس!

پایان عنکبوت ها

مرگ غم انگیزی است

هیاهوی بی صدای عنکبوتهای انحصار طلب ، وقتی لانه ی سستشان در هم میشکند چندش اور است.

تلاش رقت انگیز تربیت شدگان مکتب بی هویتی اکنون که با مرگ مادر روبه رو میشوند طاقت  فرسا و بی نتیجه خواهد ماند.

 بر جریده ی پاره پاره ی تاریخ ، لبخندی زودگذر و تلخ ، تنها نثاره ی این سوداگران جاه طلب خواهد بود.

 سوداگران جاه طلب 

به هنگامه ی رزم ابایل لانه های سستشان را بنا میکردند

دهه ی شصت بود فکر میکنم.

به دور از دشت لاله ها عده ای بوده اند همزاد ترس و بزدلی که سخاوت عشق را رها کرده و خست مقام پرستی کورشان کرده بود.به دشت لاله ها سر نزدند و در لانه هایشان تحصیل نوکری و بی هویتی کردند.عنکبوت های پرکار تار میتنیدند و تار

تارهایی خاکستری و زشت، چسبناک و نفرت انگیز اما گول زنک.باید که اربابان سپاه ابابیل باشند باید که مهار کنند سیمرغ خوش سیمای اسمان معرفت و انسانیت را.

پس تار میتنیدند. تاری برای فرزندان سپاه ابابیل.میدانستند که نسل لاله ها پرپر میشود و دیگر مزاحمی نخواهند داشت. اندک باقی مانده های نسل مردانگی را به قدرت علم و پول از میدان کنار خواهند زد.باید به فکر تربیت نوکر بود.

کسانی که جرات نه گفتند نداشته باشند ، کسانی که جرات انتقاد نداشته باشند ، کسانی که جرات اجتهاد نداشته باشند.

عنکبوت ها این را میخواستند پس با شاخکهای زشتشان به جان فرزندان دشت لاله ها افتادند و مکیدند و مکیدند هر کس که در تار های سست علوم حیوانیشان گیر افتاد همه چیز را از دست داد

شکوه قبیله را فراموش کرد ، هویتش را از دست داد ، تفکر و استقلالش را فروخت و عنکبوت شد.

و هر روز تارهای سست لانه قطور تر میشد. به برکت سختی هایی که بعد از نبرد ابابیل دشت لاله ها را پر کرده بود فرصتی به دست عنکبوت ها افتاد تا بر کوس علوم حیوانی بکوبند.

اما چندی نگذشت که عده ای نقاب خوش اب و رنگ عنکبوت ها را کنار زدند و سخن یگانه سردار باقی مانده از نبرد ابابیل را فهمیدند

دیگر زمان ان است تا فرزندان دشت لاله ها عنکبوت نباشند.

زمان اجتهاد و انتقاد است معلوم است که عده ای این وسط اعتراض خواهند کرد معلوم است که نیش الوده ی عنکبوت ها پیکر عده ای را زخم میزند اما این زود گذر است.

عنکبوتها همه هستیشان علوم حیوانیشان است.تمام شکوهشان فرهنگ نوکریشان است.

حالا بلند صدا میکنند ناله میزنند و چنگ و دندان نشان میدهند.

اما کسی به تقلایشان بهایی نمیدهد عنکبوت ها باقی عمر را رقت انگیز در لانه هایشان سپری خواهند کرد اما بدون علوم حیوانشان مقطوع النسلند.و مرگ  بی صدا و غم انگیزشان تنها خاطره ای تلخ در تاریخ سرزمین لاله هاست.

اکنون به فرزندانشان امید واهی میدهند تمام صورتک های گول زنکشان را به چهره میزنند

"فکر را نمیشود مهار کرد ، اسلامی شدن یعنی چه ، فرهنگ ایثار شهادت خنده دار است "

اما بی فایده است.

این اغاز یک پایان است.

پایان اندیشه ی عنکبوت ها و خواب ابدیشان در تابوت تاریخ دشت لاله ها.

مگر خونی ریخته شود

عقیده

کجای این بازی قرار گرفته ایم.

بر بلندای کوتاه عقده هایی که گلویم را فشار میدهند ایستادم

دوست دارم همه اش را بالا بیاورم.طعم گس نفرت را ملس میکند.

انگشت در گلوی ذهنم می اندازم فشارش میدهم ...محکم.... زهر تلخی است که سر معده گیر میکند.ادم ها خط کشی شده اند .

همه شان .و روابط به تو دروغ میگویند. همه فرمول های نفرت را برای تو اثبات میکنند اما محبت انگار قضیه اخر فرما است.هیچ کس نمیتواند اثباتش کند اگر کسی هم اثباتش کرد هیچ کس مفهومش را نمیفهمد.وقتی صادقانه کسی را دوست داشته باشی خط کشی را نشانت میدهند این خط میگوید که محبت تو اثبات شده نیست.دروغ گو خائن.....نفرت انگیز.......!

بالا نمی اید انگار. انگشت ذهنم را خفه میکند اما هیچ عقی در کار نیست.

ادم ها ی رنگی همه شان خاکستری شده اند طیف بزرگی از خاکستری های مختلف.از تیره تا روشن.اما همه شان خاکستریند.همیشه از خاکستری بدم می اید یاد خاکستر می افتم.

پایان جنازه های پادشاهان ملحد و شکوه شکسته ی باستان.

ادم های خاکستری میان عقیده و عقده گیر اقتاده اند خط کشی ها به طور نفرت انگیزی خشنند.

سرنوشت محکوم انسانهاست. حتی همین که مینویسم مثل تلاش های بیهوده ای است که بعضی  برای فرار از این خاکستری انجام میدهند.

گیر افتاده ایم در جاده بی بازگشتی که بی اختیار فشارمان میدهد به جلو و ما را در جاده های متضادی گم میکند که هر کدام پایانی خاکستری دارد.

کجا گم شده است.قطعه ی رنگی این پازل بزرگ.

دستمان بود اما در جاده ی عقده ها رهایش کردیم.باید بازگردیم و پیدایش کنیم.موقع اثبات این قضیه است

محبت

پایان جنازه های پادشاهان ملحد و شکوه شکسته ی باستان.

مگر خونی ریخته شود.

اذن به یک لحظه نگاهم بده

میان ولگردی های شبانه به سراغم میامد

بهانه ای بود که پایان شب گردیم سرای تو باشد.

خودت که بهتر میدانی به هوای چه میامدم.

چه کنم؟ دست خودم نیست در حریم تو هم لحظه ای رهایم نمیکند.و تو چه سخاوتمند بودی...!

روبه رویت مینشستم بالای سرت همان گوشه که همیشه برایم خالی میکنی.

هیچ وقت نفهمیدم تو دلت برای من تنگ میشود یا من برای تو.این همه سال همسایه ات شده ام نفهمیدم.

ان قدیم تر ها با پدر می امدم. یادت هست؟؟

چه صفایی داشت .

بابا احترام عجیبی میگذاشت چشمهایش پر از اشک میشد.

و من نمیفهمیدم.

از کدام سال بود که شروع شد ؟؟یادم نیست اما حکما تو خوب یادت مانده.می امد سراغم و من هم به دنبالش می امدم.نرسیده به صحن و سرا پدر یاد داده بود سلامت کنم.

میگفت اگر ادم خوبی باشی جوابش را میشنوی

منهم زل میزدم در چشمانت

"السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا"

و بعد به نفس نفس می افتادم یک هفته تمرین میکردم تا صدای تو را بشنوم اما صدایی نمیامد قدمی دیگر بر میداشتم و دوباره

"السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا"

و باز ضربان قلبم شدید میشد اما خبری نبود.وقت را نمیفهمیدم تا جلوی سرایت.

هیچ گاه از تو چیزی نخواستم همیشه انچه را که میخواستم به من داده بودی :

دمی را با او در حرم تو خوش بودن و مست از دل نشینی عطرش.

میگذرد زمانی و من گمش کرده ام.از کی نمیدانم؟ اما هرچه دنبالش کردم پیدا نشد.

چند وقتی است که در گوشه گوشه ی حرمت دنبالش میگردم سلام و جوابش را هم فراموش کردم بگذار اعتراف کنم دیگر سلامت که میکنم منتظر جوابش نمیمانم.ضربان قلبم هم تغییر نمیکند.

اما هنوز هم حریمت ارامم میکند اما او را گم کرده ام.

امشب امده ام تا خواهشی کنم سلامم را به مادر برسانو بگو

هر چه را خواستی از من بگیر اما عطر یاس را به من پس بده!


پینوشت یک:عید مبارک

پینوشت دو:هر بار که این شعر را میشنوم راهی حرم میشوم.

پینوشت سه:دعایمان کنید زیاد.

گاهی دلم برای تو لک میزند ولی...!

یک لحظه بود.

خاطره ای که مرا پشت لحظه های بی تو اسیر کرده است.

اسارتی پر جنون

 و من زندانی ان خاطره ی وهم انگیزم.

یادت هست قیمت ثانیه های با تو بودن را....؟

گران میپرداختم ...گران......!

طعم نگاهت را فراموش نمیکنم انگاه که برای اولین بار معصومانه نگاهم کردی اما من بهت زده میچشیدم مشکی چشمانت را.

اه شیدای شیوای صدایت شده بودم و تو ناخواسته سحرم کردی.و من به جادوی لبانت غرق شدم.

برایت خواجه شیرازی میخواندم و تو حرف دلم را فهمیدی و من سرخوش که غزل لبهای تو را خوانده ام.

"بوی شیر از لب همچون شکرت می اید.....!"

ان روز بود لحظه ای که زیاد دلتنگش میشوم روی ان تخت چوبی که وعده گاهمان شده بود.وقتی با ترس و دلهره امدیم و برای اولین بار طعم دستانت را چشیدم تو ریز میخندیدی و من درشت تا انکه لبانت باز مرا سحر کرد اما افسونی ماندگار

سر درگوش من گذاشتی و ارام گفتی دوستت دارم.

اکنون روزها و سالها از ان لحظه گذشته است و من هنوز اسیر همان لحظه ام.

برای یک بار دیگر فقط برای یک بار دیگر مرا در افسون مبهم این خیال شناور کن

سر در گوش من بگذار و ارام بگو

دوستت دارم!


پینوشت 1:روم سیاه!!!!!!!!

اقا چرا بغض میکنی؟

دوستش دارم.پیرمرد را میگویم.چهره اش ارامم میکند.بعضی ها میگویند تو را شست و شوی مغزی داده اند.نمیدانم ولی فکر میکنم حکایت دوست داشتن نقل این حرفها نیست.کودکی را یادم هست .مجالسی انچنانی که به وقت فراقت از خوشی پایه ثابت گفتگو های پوچ سیاسی پیرمرد بود و فحاشی.پیرمرد بود و انتقاد , پیرمرد بود و پیرمرد.

خانواده ای که یک طرفش نام قوام را به یدک میکشید حسرت شکوه از دست رفته ی قبل انقلابش را میخورد.عزت و جلالی که وامدار فامیلش بود.

حالم بهم میخورد!دوستشان ندارم.اگر نقل دوست داشتن شست و شوی مغزی نیست لابد نقل دوست نداشتن هم شست و شوی مغزی نیست.هست؟؟

یادش بخیر.پدر کم حرف میزد اما میدانستم او هم پیرمرد را دوست دارد.امام را که دوست داشت.بعد جنگ دهان خیلی ها بسته شد.پدر هم یکی از انها.

کم دیده ام اقوامی که رهبرانشان را دوست داشته باشند.معمولا دوست داشتن ها از جنس حزب و سیاست است.اگر اوضاع بر وفق مراد بود دوستت دارند اما اگر نبود تو را دوست نخواهند داشت.حتی اگر تو بهترین عالم باشی.گذشت ان زمانی که مردم دعوی خدا و پیغمبری داشتند .حالا همه به فکر نانند.به فکر شوکت و اصالت , به فکر جایگاه اجتماعی.اقتصاد را درست کن میشوی مثل امریکا مردم سرشان به کار خودشان است.عده ای هم از فرط خوشی و بیکاری یک روز دغدغه ی محیط زیست دارند یک روز دغدغه ی حقوق بشر.اما اگر اقتصاد خراب بود میشود نه غزه نه لبنان.

گفتم غزه و لبنان.راستی مردم چرا انقدر نامرد شده اند.زمانی بود در این کشور همسایه در فقر و تنگ دستی غصه ی همسایه را میخورد اما این روزها....!

عجب روزگاری شده است.

ای پیرمرد الحق که مردی.هنوز شکوه , خرد و انصاف باستان را در چشمانت میبینم.

راستی اقا چرا دیروز بغضت گرفت؟؟؟

بغض نکن .عده ای تو را درک نمیکنند.پشت سرت حرف میزنند.بغض نکن این مردم خود پرست شده اند.میگویند نه غزه نه لبنان.علت بغض تو را نمیفهمند.غم همسایه یادشان رفته است.عده ای هنوز کوچکند اقا بزرگ نشده اند.مثل بچه ای که وقتی پدرش غذای بهتر را جلوی مهمان میگذارد صدایش بلند میشود اعتراض خواهند کرد.به ما چه پاکستان سیل امده است.اقا نیمفهمند چرا بغض میکنی.

پیرمرد به ولله تو پدری.تو اصالت داری.این نو کیسه ها بی ریشه اند.نامردی تو مرام ایرانی ها نبود نمیدانم چرا اینها نامرد در امدند.

اقا دیگر بغض نکن.گریه ات را بگذار برای وقتی که با پسر یاس خلوت میکنی.

میگویند تو را شتست و شوی مغزی داده اند.چه کسی داده است را نمیدانم .اما لابد کار خودش بوده است.

اخر دوستش دارم.پیرمرد را میگویم! 


پینوشت:چه قدر زیباست این شعر!

پینوشت:ادامه مطلب قبلی را نوشته ام میگذارمش.

تمام عاشقانه هايم بوي ياس ميدهد!

ردپايش را بروي تك تك صفحات تقويم دلم حس ميكنم.ديگر شعبان و رمضان و رجب و محرم و ذي الحجه و ذي القعده معنايي ندارد.گاهي اوقات پاي روضه ي امام حسين عذاب وجدان ميگيرم ، مداح روضه ي حنجره بريده ميخواند و من به ياد كبودي ياس زار ميزنم.مانده ام در تفسير لايوم يومك يا اباعبدلله!عقل ودلم دست به گريبان ميشوند و من دوست دارم بگويم هيچ روزي روز ياس نميشود.و همه ي روزهاي زندگيم بوي ياس ميدهد.

رمضان مي ايد با خاطراتي كه همواره برايم عجيب و نو بوده است كودكي را ميبينم كه در ميان تاريكي شب هاي قدر بين  گريه هاي مردمي كه قران ها را سپر ساخته اند ميخندد و غروبي يادم مي ايد كه تجربه ي اولين افطارش لبخندهاي شيرين پدرانه اي بود به فرزند تازه بالغ شده اش.

رمضان را هر سال بگونه اي تجربه كردم اما دو سال است كه رنگ و بويش عوض شده است.بوي فاطميه ميدهد.دو سال است كه ديگر به تنهايي رمضان عادت كرده ام.سفره ي خانه مان يك نفره شده است سحر را در سكوت پايان ميبرم و افطار را با تنهايي.امسال نيز رمضان مي ايد و من بين شادي و غم گرفتار شده ام.مثل روزهايي كه يكي از فرزندان ياس پاي در اين دنيا ميگذارد.پيامبر را هم شامل ميشود مگر ياس را ام ابيها نميخواندند؟؟؟چه ميگويم؟

روزهايي كه مردم در شادماني ولادت فرزندان فاطمه به جشن مينشينند ميانه ي شادي و غم ميمانم.شادي براي خودم كه بهانه اي ديگر براي عزاداري ياس پيدا كرده ام و غم براي مادري كه بايد شهادت هر كدام از نورسيدگان را ببيند.

اما رمضان بوي ديگري دارد. غم و شاديش از جنس ديگري است.رمضان بوي ياس ميدهد اما نه ياس مدينه ياس كوفه.باس كوفه رنگ مادر ندارد رنگ و بويش فرق ميكند.رمضان ....اه......... فرياد فروخفته سه دهه فاطميه را در سه شب خلاصه ميكند.از ضربت تا شهادت تا سوم....هر روزش فاطميه اي است به قدر يك سال.قدر.....!!!و تو چه داني كه شب قدر چيست!

.ياس مادر همه بود حتي پدرش اما علي....!

رمضان مي ايد و من براي فاطميه اماده ميشوم.

شب گرد كوچه هاي بي كسي(ع)

سر پر درد اندوه جاودانه را تنها كوچه هاي سرد كوفه ميشناختند  و راز غم انگيز شب و شب زنده داري را چاه بي حياي كوفه!

كوفه ديگر قصه هاي مدينه را نيك ميدانست و چاه غصه ي ديوار و در را زار ميزد.

غروب عطر ياس كوفه را پر ميكرد.و مرد به هواي مدينه شب گرد ميشد. شبها كه غصه ي نامردان مرد نما وجودش  را پر ميكرد عطر ياس مشامش را فرا ميگرفت.

آه ياس باوفاي علي!

تو را شبانه به دست مدينه سپرده بود اما تو او را تنها نگذاشتي.

يادت هست ان شب هم تو امدي به دنبالش.بارها به دنبالت بيرون امد!عاقبت تو در محراب بودي و علي ناله اي را كه در مدينه فرو خفته بود فرياد كرد:

فزت و رب الكعبه!

محراب بوي ياس ميداد و علي رستگار شد!


پينوشت 1:ميلاد مولود كعبه مبارك!

پينوشت 2:ادامه ي پست معرفت در اينه معرفت را به زودي خواهم نوشت.

پينوشت 3:بحث همچنان در پست قبلي ادامه دارد.

وقتي حال توحيدم خراب ميشود!

به روغن سوزي افتاده است.توحيدم را ميگويم!نميدانم مشكلش از كجاست اما بعضي وقتها خوب كار نميكند.خوب كار نميكند و زمين گير ميشوم.درست وقتي قرار است از سخت ترين و خطرناك ترين سربالايي ها بالا بروم چهار ستون استخواهايش يه لرزه مي افتد و بعد من ميترسم كه مبادا بشكند و زمين گير ميشوم.

جلوي چشمانم ده ها كتاب كلامي و فلسفي را مرور ميكنم دست به دامن ملاصدرا و شيخ الرييس ميشوم اما فايده اي ندارد تمام توحيدم به تاراج ميرود و من ميمانم و شكي به وسعت تمام عمر كوچكم!

و او با همه كوچكيش مرا به بند ميكشد و لحظه لحظه هاي عمرم را به بازي ميگيرد.با لبخندي حاكي از تمسخر و پيروزي رو به رويم مينشيند و از تقلا ي بيهوده ي من لذت ميبرد.

ميخواهم همه چيز را بالا بياورم .هر انچه كه از عرفان و فلسفه و كلام ذهنم را اشغال كرده است و به او دل ببندم.راستي فرق ميان اشغال و آشغال يك كلاه است كلاهي به وسعت تمام حماقت هاي كودكانه ام!كودكي كه رد پايش بر روي تك تك لحظه هاي زندگي كوچكم به جا مانده است.مانند ردي كه بر روي سيمان تازه ميماند و وقتي خشك ميشود اثري جاودان خواهد بود.

جاودان؟؟كلمات گيجم ميكنند به راستي كودكانه هايم جاودان شده است.

و من هر لحظه در حيرت نوزادي كه براي اولين بار جهان را مينگرد در ميمانم.درماندگي و عجزي ناشي از حقارت !

اه خدايا تو را چطور باور كنم وقتي يادت ديگر قلب الوده ام را تسكين نميدهد؟فرياد ميزنم الا بذكر الله تطمئن....اما او لحظه اي رهايم نميكند و كلمات در گلويم خشك ميشوند.

اصول اعتقاداتم بازچه ي دست او شده است.توحيد ، معاد و عدل.......همه را بي رحمانه انكار ميكند.و من عاجزانه التماسش ميكنم ولي او همچنان ادامه ميدهد.

دست به دامان كدام اصل شوم؟؟؟؟توحيد يا عدل يا معاد يا....

آه كمي قلبم ارام ميشود وقتي نبوتم را مرور ميكنم.در پي اش امامت است او هم ارام بخش است!حال توحيدم بهتر ميشود.معاد و عدل هم كمي جان گرفته است.به وسعت غربت 1400 ساله فرياد ميكنم امامت را.لحظه لحظه هايش را مرور ميكنم از فرق شكافته تا سرهاي بريده تا غربت زندان و كام هاي زهر الود و......تا پهلوي شكسته!

الا بذكر الله تطمئن القلوب......!هشتم ذي حجه و ماه بني هاشم:

"سپاس خداي را كه اين خانه را(كعبه) به شرافت قدوم حسين(ع) همانطور كه به شرافت قدوم پدرش شرافت داده بود شرافت داد!

خدايي كه ديروز اين خانه برايش سنگ و چوب بود ولي امروز قبله گرديده است.

اگر حکمت های آشکار خدا و اسرار بلند بالا و امتحان نمودن بندگان او نبود، هر آینه این بیت به سوی او (یعنی حسین علیه السلام) پرواز می کرد قبل از آن که امام حسین (علیه السلام)قدم به سوی آن بردارد. مردم استلام حجر می کنند ولی اين حجر است كه دست او را استلام می نماید."(1)

و من......................... مست ميشوم!


پينوشت1:بخشي از خطبه حضرت ابولفضل در روز هشتم ذي الحجه بر روي بام كعبه! مناقب ساده الکرام" تألیف سید عین العارفین هندی

با همان پايش دلبري ميكند!

هدف خلقت رسيدن به خدا و حسيني شدن است و شهدا به اين هدف رسيدند!

اين جمله را سر در خانه اش نوشته بود.حول و حوش ساعت پنج و نيم بود كه رسيدم.خواستم زنگ بزنم اما ترجيح دادم تلفني خبرش كنم.گوشي را برداشت گفتم دم درم. مثل هميشه صميمي جوابم را داد با ان لهجه كاشمريش دل ادم را ميبرد.

چند لحظه اي طول كشيد سر بند بوته ي ياس دم خانه اش شده بودم كه هنوز گلهايش وا نشده بود.

هر وقت ميبينمش ياد فاطميه مي افتم. هم گلهاي ياس را ميگويم هم عليرضا را!

عليرضا دلبريان فرمانده گردان غواصان ياسين از ان تخريبچي هاي با معرفت و اهل دل جنگ است.يك پايش را هم در جنگ جا گذاشته  و نداشتن برايش يادگاري شده است.اري بچه هاي جنگ يادگاريشان نداشتن است جنوب كه ميروي از جزاير تا كيش و قشم انقدر ها راه نيست اما يادگاري و سوغات كيش و قشم كجا و جزاير كجا!

سوغات سفر جنگ سبك شدن است بر خلاف سفرهاي ديگر كه سوغاتش ادم را سنگين ميكند.

دلبريان قصه ي ما هم در جنگ سبك تر شده است هم روحش هم جسمش!

درب را باز كرد و لبخند بي الايشش بيشتر حال و هواي فاطميه را برايم زنده كرد.داخل شدم و بغلش كردم محكم فشارم داد و احوالم را پرسيد با انكه سالها از من بزرگتر است مثل يك دوست رفتارش دل نشين است خانه اش را وقف شهدا كرده است! هر كار كردم داخل خانه نشد گفت الا بلا بايد اول من بروم. داخل شدم عكس شهداي غواص اولين چيزي است كه نظر ادم را به خودش جلب ميكند خصوصا عكس شهيد جليل محدثي كه دلبر قصه ي ما هرگاه ياد او ميكند چشمهايش پر از اشك ميشود.براي كاري وقتش را گرفته بودم با متانت حرفهايم رو گوش داد راهنماييم كرد و قول همكاري داد از مصاحبتش لذت ميبردم برايم حرف زد و برايش حرف زدم بلد نبود وبلاگ درست كند برايش يك وبلاگ زدم و يادش دادم چطور مطلب بنويسد كلي خوشحال شد نماز را به امامتش خواندم و بعد دوباره گپ زديم!ازم قول گرفت براي وبلاگ و وبلاگ نويسي كمكش كنم!ساعت را نگاه كردم ديدم ده شب شده است و من اصلا نفهميدم زمان چطور گذشته است موقع خداحافظي بغض گلويم را گرفته بود......!

خلاصه كه ديشب قد يك فاطميه صفا كردم.


 پينوشت:اين هم ادرس وبلاگ حماسه غواصان ياسين

پينوشت:حاجي گفت بنويسم اخراي جنگ فربمانده گردان شده و معاون گردان غواصي ياسين بوده از شاگردان سردار شهيد جليل محدثي

زينب بانوي عشق

((اين دختر (زينب ) از آغاز زندگى تا پايان عمر همواره با بلا و رنج و اندوه دست به گريبان خواهد بود؛ گاهى به درد مصيبت فراق تو(پيامبر) مبتلا شود، زمانى دستخوش ماتم مادرش و سپس ماتم مصيبت جانسوز برادرش امام حسن (ع ) گردد و از اين مصايب دردناك تر و افزون تر اينكه به مصايب جانسوز كربلا گرفتار شود، به طورى كه قامتش خميده شود و موى سرش سفيد گردد.))(جبرئيل)

 

اشك هاي رسول خدا در ولادت نو رسيده ي علي بن ابي طالب حيرت حسين(ع)پسر چهار ساله ي علي و فاطمه را بر انگيخته است.

حسين ميپرسد: براى چه اندوهگين و گريان شدى ؟

-اي نور چشمم راز ان به زودي برايت اشكار خواهد شد.

 

عادت زينب(س)شده بود كه تنها در اغوش برادرش حسين ارام گيرد و سهم حسين از گريه هاي كودكانه ي زينب لبخند شيرين خواهري بود به برادرش!

 

دختر پنج ساله فاطمه كه اولين نشانه هاي روياي دردناكش تعبير شده بود اكنون با دلي كه غم عظيم وفات پيامبر بر رويش سنگيني ميكرد در كنار مادر خود ميدويد.غروب بود و ميان دو ديوار سنگي مردي از قبيله ي خائنين انتظار ياس را ميكشيد و غنچه ي ياس دست به دامان مادر ...بيا كه برگرديم...........                                

و در غروب انروز غنچه ي ياس همچون مادرش پژمرده شد...!

 

دو شرط زينب به هنگام ازدواج براي همسرش عبدلله بن حعفر بن ابي طالب بسيار عجيب بود:

زيارت همه روزه ي برادرش حسين(ع) و همراهي با حسين هرگاه كه به سفر رفت.

 

اگر زينب فرق شكافته و خونين علي را ببيند.........پدر از رفتن به خانه شرم دارد!

 

غم شهادت حسن(ع) برادر بزرگتر زينب ، خود غمي عظيم بود اما اهانت به جنازه ي كريم اهل بيت براي بار ديگر ياد مادر را زنده كرد اين مشق عشق بود و زينب ديگر اماده بود تا رسالت بزرگش را به دوش بكشد مصائب عظيمي كه جبرئيل بشارت ان را داده بود نزديك شده بود......

 

اينبار زينب در اغوش برادرش حسين ميگريد .اين وداع اخر بود... خيام اهل بيت از ياران نام اور تهي شده و تنها يگانه برادرش حسين باقي مانده ي اصحاب ال عبا اكنون عزم رفتن مينمود....

و زينب او كه نامش نامي اسماني بود......

-صبر كن برادر صبر كن...............

و لبخند حسين به جاي تمامي لبخندهاي كودكي زينب بهانه ي دل بريدن از همه ي عالم شد.........!

 

ميگويند كربلا در كربلا ميماند اگر زينب نبود و بعد به تاريخ مينگرم به راستي اين واقعه ي عاشوراست كه شيعه را در تمامي مظالمي كه بر ان وارد شد زنده نگه داشته است.دختر ياس همچون مادرش بار ديگر شيعه را احيا كرد .در هر كجا كه كاروان اسراي كربلا ميرسيد خطبه هاي اتشين زينب شهر را بهم ميريخت و حكومت غاصبانه بني اميه را متزلزل ميكرد تا انكه در نهايت بوزينه هايي كه منبر پيامبر را اشغال كرده بودند سقوط كردند و ظلم چندين ساله ي بني اميه پايان يافت.دختر علي بن ابي طالب او كه نامش به معناي زينت پدر است با همه ي رنج هايي كه متحمل شد از بار بزرگترين ازمون ها سرافراز بيرون امد و مكتبي را كه به قيمت جان مادر ، پدر و برادرانش بنا شده بود احيا كرد و زنده نگه داشت و پاسخش در برابر همه ي مصيبت هاي و رنج هايي كه متحمل شده بود يك جمله بود: ما رأیتُ الا جمیلا!


پينوشت مرتبط:ميلاد حضرت زينب(س)مبارك!

پينوشت مرتبط!
ادامه نوشته

به ياد ياس كبود

من هر وقت او را مي بينم ياد آن اتفاقي مي افتم که بعد از من برايش رخ خواهد داد . گويا مي بينم که ذلت در خانه وي داخل شده ، حرمتش شکسته شده ، حقش غصب گرديده ، از ارثش محروم گرديده ،  پهلويش شکسته شده  و فرزند در رحمش سقط شده است در حاليکه صدا مي زند يا محمداه  ولي کسي جواب  او را نمي دهد ...  او اول کسي  است که از خانواده ام به من خواهد پيوست .  او د ر حالي  نزد من مي آيد.كه اندوهگين و سختي کشيده و غمگين  و کشته (شهيد)  شده است .(حضرت محمد (ص))(1)

 

سنه يازدهم هجري قمري

صدايي حزين و اندوهناك به گوش ميرسد.صداي شكوايه هاي مردي كه بر بلنداي تاريخ ايستاده است.

شكوايه هاي مردي با پسر عموي بزرگوارش.همان كسي كه خداوند او را برگزيد تا همچون نوري بر ظلمات جهالت هاي بشري بتابد و و انسان اين بنده و مخلوق خدا را از بند تمامي وابستگي ها برهاند.

شكوايه هايي كه از غمي عظيم خبر ميدهد غمي به عظمت تمامي ظلم هايي كه بر بشريت روا داشته شده است.شكوايه هاي مردي در سوگ همسرش.......در سوگ فاطمه......!

 

(سلام بر تو اي رسول خدا.سلامي از طرف من و دخترت كه هم اكنون در جوارت فرود امده و شتابان به شما رسيده است!اي پيامبر خدا!صبر و بردباري من با از دست دادن فاطمه (ع) كم شده، و توان خويشتن داري ندارم،اما براي من كه سختي جدايي تو را ديده و سنگيني مصيبت تو را كشيدم ،شكيبايي ممكن است.اين من بودم كه با دست خود تو را در قبر نهادم ، و هنگام رحلت،جان گرامي تو ، ميان سينه و گردنم پرواز كرد،

پس امانتي كه به من سپرده بودي برگردانده شد و به صاحبش رسيد.از اين پس اندوه من جاودانه و شبهايم شب زنده داري است، تا ان روز كه خدا خانه ي زندگي تو را براي من برگزيند.

به زودي دخترت تو را اگاه خواهد ساخت كه امت تو چگونه در ستمكاري بر او اجتماع كردند.از فاطمه بپرس  و احوال اندوهناك ما را از او خبر گير كه هنوز روزگاري سپري نشده و ياد تو فراموش نگشته است....!)(2)

 

به زودي دخترت تو را اگاه خواهد ساخت كه امت تو چگونه در ستمكاري بر او اجتماع كردند....!

                                                                                              ادامه دارد.......

پينوشت مرتبط:منابع از كتب اهل سنت انتخاب شده است و تنها منبع يك مطلب نهج البلاغه است!


1-فرائد السمطين  ج2 ، ص 34 و 35 .

2-خطبه 202 نهج البلاغه

به ياد ياس كبود!

و هنگاميکه خدا براي پيامبرش خانه ي انبباء( بهشت) و آرامگاه اصفيائ را برگزيد، خار و خاشاک نفاق در شما ظاهر شد و جامه ي دين کهنه شد.(بخشي از خطبه فدك حضرت فاطمه (س))

 

و بوي ياس هنوز هم هر غروب كوچه هاي شهر پيامبر را پر ميكند.

و مدينه اين شهر نبوي كه روزي اواي وحي در كوچه هايش به گوش ميرسيد هنوز با وجود غربتي هزار و چند صد ساله بارها و بارها خاطره ي شوم ان روزها را به ياد مياورد.روزهايي كه از شدت و وسعت بلا ها براي ياس پيامبر همچون شب ، تيره و تار گشته بود(1).هنوز هر غروب كوچه ها ي مدينه سرشار از رايحه ي ياس ميشوند و اگر رهگذري اهل دل ، دل بدين رايحه بسپارد بوي ياس او را با خود ميبرد ميبرد به سال يازدهم هجري قمري و حكايتي عاشقانه!

كوچه هاي مدينه شهادت دهيد......شهادت دهيد بر مظلوميت ياس....واي بر شما دهان باز كنيد و شهادت دهيد.....شهادت دهيد انچه را كه سالهاست بر دل نهفته ايد.به بانگ بلند بگوييد چه گذشت بر يادگاري پيامبر.....شهادت دهيد كه چه گذشت ميان ديوار و در شهادت دهيد كه چه گذشت در ميان ديوار هاي سنگي....چه گذشت بر ماترك پيامبر؟؟؟

و كوچه هاي مدينه شهادت ميدهند بر مظلوميتي حماسي بر تلاش دختري براي احياي دين پدرش.

صداي دختري به گوش ميرسد صدايي كه از عمق تاريخ مي ايد و تا ابد ادامه خواهد داشت صدايي كه هزاران راز نهفته و سربسته دارد صدايي كه بغضي هزار ساله درونش ميجوشد بغض و غربتي كه شيعه ميسازد بغض و غربتي به وسعت مسجد و محراب كوفه،بغض و غربتي به وسعت گودي قتلگاه،بغض و غربتي به وسعت زندان و شكنجه و جامهاي زهر الود!

صدايي به گوش ميرسد صدايي كه هيچ گاه خاموش نميشود و همواره به گوش عائله بشري خواهد رسيد تا زماني كه.........

صدايي به گوش ميرسد....:(اي پسر ابي قحافه !ايا در كتاب خدا نوشته شده است كه تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟افترا بزرگي بر خدا مي بنديد؛ايا عمدا كتاب خدا را كنار گذاشته و قران را پشت سر انداخته ايد؟مگر در قران مجيد نيامده است كه :هر گاه يكي از شما را زمان مرگ فرا رسيد ،چنانچه داراي متاع دنياست براي پدر و مادر و خويشانش به نحو شايسته وصيت كند.شما بر اساس چه حكمي مرا از ارث پدر م محروم كرديد؟ايا خداوند شما را ايه اي مخصوص گردانيده و پدرم را از ان اخراج كرده است؟ايا شما به خاص و عام قران از پدرم محمد(ص) و پسر عمويم علي(ص) داناتريد؟)(2)

خليفه و اطرافيانش درمانده از پاسخ گويي صداي مردماني را ميشنوند كه در حقانيت علي و فاطمه دم ميزنند (انگاه امير مومنان علي بن ابي الطالب(ع) لب به سخن ميگشايد:چرا فاطمه را از ميراث پدرش محروم نمودي حال انكه در حيات پدرش اين ملك متصرف بوده است.

ابوبكر ميگويد:فدك مال همه ي مسلمانان است چنانچه فاطمه شاهدي بياورد كه فدك ملك اوست ان را به وي پس خواهم داد.

دوباره پسر ابي الطالب ميگويد:ايا درباره ما به غير انچه درباره ديگران حكم ميكني ميخواهي حكم نمايي !بر طبق فرمان رسول خدا شاهد و گواه مدعي مياورد نه متصرف.تو بر خلاف اين حكم قطعي و مسلم از فاطمه كه متصرف در ملك است شاهد طلب ميكني؟ايا نميداني كه قول فاطمه كه يكي از اصحاب كسا و مشمول ايه تطهير است عين حقيقت مي باشد؟ايا اگر دو نفر در حضور تو شهادت دهند فاطمه مرتكب حرام شده است چه ميكني؟گفت:مانند ديگران بر عليه او حكم جاري ميكنم!!حضرت فرمود:در اين صورت از جمله كفار خواهي بود زيرا شهادت خدا را درباره ي فاطمه ناديده گرفته و به شهادت دو انسان جايز الخطا ترتيب داده اي.ايا از نظر تو فاطمه (س) براي مال بي ارزش دنيا مرتكب دروغ و غصب ميشود؟تو شهادت صديقه ي اطهر را رد ميكني و شهادت يك مرد اعرابي كه بر پاشنه ي پاي خود بول ميكند را قبول ميكني؟ان حضبرت پس از گفتن اين جملات با ناراحتي مسجد را ترك كرد.هياهوي عجيبي در ميان مردم بپاخاست عده اي از مردم ميگفتند:حق با علي و فاطمه است.چرا در حق دختر پيامبر اين گونه عمل ميشود؟در اين هنگام ابوبكر بالاي منبر رفت و گفت:اي مردم!چرا سر و صدا ميكنيد؟به اين دليل او اين حرفها را ميزند كه من شهادتش را رد كرده ام.همانا او مثل روباهي است كه شاهدش دم اوست!او ماجراجو و فتنه انگيز است.فتنه هاي كوچك را بزرگ نشان ميدهد و مردم را به فساد ترغيب ميكند.علي از زنان و ضعفا كمك ميگيرد و مانند ام طحال كه زن فاحشه اي در جاهليت بوده است ميباشد)(3)

اه بار خدايا چه ميگويد اين يار غار پيامبر چه گذشته است بر اين پيرمرد!ايا او علي را اينگونه خطاب ميكند؟؟ايا بياد ندارد كه رسول خدا(ص) فرمود (هر كه علي را دشنام دهد مرا دشنام داده و هركه مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است)(4)

انگاه دختر رسول خدا دل شكسته لب به سخن گشود: (امروز دل مرا شكستيد و حق مرا تضييع كرديد؛من در روز قيامت در محكمه عدل الهي حق خود را از شما خواهم گرفت)(5)

چه چيز است كه فاطمه را اين همه ازار ميدهد ايا ملك فدك است كه دل او را اينچنين شكسته است!ايا علت دل شكستگي زهرا(س)را ميتوان در امور مادي جبران كرد.حاشالله اگر اينگونه باشد.فاطمه و همسرش علي را چه به امور دنيوي.كوچه هاي مدينه شهادت دهيد كه از چه قلب دختر رسول اينگونه به رنج امده است مگر علي نگفته بود كه: از انچه اسمان بر ان سايه افكنده بود يك فدك در دست ما بود كه عده اي بر ان بخل ورزيده و عده اي سخاوتمندانه از ان چشم پوشيدند.(6)

پس چه شده است كه فاطمه به اين حد رنجيده؟

اري كوچه هاي مدينه ميدانند غم فاطمه چيست!كوچه هاي مدينه خوب ميدانند كه پسران فاطمه نيز سنگيني اين غم را تحمل خواهند كرد.فاطمه نگران است.فاطمه نگران شده است از براي دين پدرش!!!حال كه خليفه وقت و يار غار پيامبر اينگونه سخنان نبوي را تحريف ميكند و مقابل فرمان الهي و حضرت رسول مي ايستد چه بر سر دين خدا خواهد امد؟و فاطمه امده است تا جلوي اين انحراف را بگيرد.فاطمه ميبيند فرق شكسته ي علي را ميبيند جام زهري در كام حسن را ميبيند سر بريده ي حسين او همه ي اينها را ميبيند و خوب ميداند كه حاصل اين انحراف چه خواهد شد.فاطمه ميداند كه در اينده اي نه چندان دور چه بر سر دين خدا خواهد امد و چه كساني بر مسند پيامبر تكيه خواهند زد.و او امده است تا يكتنه جلوي همه ي اين انحرافات را بگيرد امده است.فاطمه امده است تا جلوي جريان تجدد گرا و سنت شكني را بگيرد.و فاطمه اين دردانه ي رسول خدا در سال يازدهم هجري كاري كرد كه تاريخ هيچ گاه فراموش نخواهد كرد!!!كاري به عظمت و وسعت تاريخ....!

 ادامه دارد.....!

 

پينوشت تا حدي مرتبط:منابع از كتب اهل سنت انتخاب شده است و تنها منبع يك مطلب نهج البلاغه بوده است تا اشكالي بر مطالب وارد نباشد.


1-از بيانات حضرت فاطمه

2-النهايه في غريب الحديث،ابن اثير 4/273

3-شرح نهج البلاغه ،ابن ابي الحديد 16/215 نامه 45

4-البدايه و النهايه،ابن كثير 5/215 حوادث سنه 10 هجري

5-السقيفه و فدك ،جوهري ص 98-101

6-نامه 45 نهج البلاغه