تاملی در نتایج برهان صدیقین(قسمت دوم)

زوال ناپذیری اصل واقعیت ایجاب میکند هیچ یک از واقعیات متعین که هالک در تعین و مرتبه خویشند توان جانشینی آن نامتعین را نداشته باشند چه آنکه هلاکت در مرتبه نشانه ی زوال پذیری است!

اما از طرفی زوال ناپذیری اصل واقعیت اقتضا میکند تا هیچ شی متعینی مستقل از آن قابل فرض نباشد چه آنکه اگر شی را در استقلال تام از او لحاظ کنیم مستلزم آن است که اصل واقعیت نسبت به مرتبه و تعین شی مذکور منقضی گشته زوال بپذیرد و همین خود مقدمه ای است برای اثبات وحدت شخصیه اصل واقعیت!

پس اگر هیچ شی را در استقلال وجودی از اصل واقعیت نتوان تعریف نمود همه تعینات و تکثرات هویت خویش را از او دریافت کرده و عین ربط به او میباشند!

از اینجا فهمیده میشود که تکثرات عالم وجود تنها شئنی از شئون اصل واقعیت به حساب آمده و طفیلی وجود او هستند چنانکه متن واقع را تنها یک شی پر نموده است و سایرین همگی تجلیات او میباشند که:

هر چیز به غیر حق بیاید نظرت /نقش دومین چشم احول باشد

از همینجا فساد قول به مراتب وجود که از عقاید برخی متالهین است روشن گشته و صحت قول به مراتب ظهور جان میگیرد که

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/عشق پیدا شد آتش به همه عالم زد

با توجه به آنچه گفته شد معنای علیت نیز به کلی تغییر کرده و به تعبیری از میان برداشته میشود چه آنکه علیت همواره میان دو شی است حال آنکه چنانکه آمد متن عالم واقع را تنها یک شی پر کرده است و سایر اشیا شئونات همان شی واحد هستند!و میان خالوق مخلوق از جهتی عینیت است به گونه ای که هویت مخلوق هیچ جز ربط به خالق نیست و با این حال مخلوق به سبب تعینمندی تماما مانند خالق نیست!از باب تقریب به ذهن میتوان رابطه ی صورت ذهنی و عالم را مثال زد که صورت ذهنی در عین حال که عین عالم نیست هویتی هم مستقل از عالم ندارد و به تعبیر دیگر اضافه ی میان اصل واقعیت و تعیناتش اضافه ی اشراقیه است!

غیرتش غیر در جهان نگذاشت/لاجرم عین جمله اشیاء شد

تاملی در نتایج برهان صدیقین (قسمت اول)

اصل واقعیت زوال ناپذیر است!

اگر سه ساحت حیاتی، زبان ، معنا(ذهن) و مصداق(عین) را در نظر بگیریم در هر کدام تعینی از واقعیتی زوال ناپذیر را خواهیم یافت که فرعی از فروع اصل فوق است!به تعبیر دیگر زوال ناپذیری اصل واقعیت در ساحات گوناگون حیات بشری هر بار به گونه ای متعین گشته و سایر موجودات آن ساحت را تعین می بخشد.

به عنوان مثال در ساحت معنا و ذهن هر یک از علوم تصوری و تصدیقی در نهایت به سبب استحاله ی تسلسل ، امتناع عقلانی "نظری بودن " تمامی  علوم و وجوب وجود "بدیهی" در سلسله ی علوم ، از حیث تصورات ، به تصور بدیهی "وجود" و در تصدیقات به تصدیق "استحاله ی اجتماع نقیضین" ختم میگردد.چنان که بهمنیار در التحصیل میگوید رابطه ی استحاله ی اجتماع نقیضین با سایر قضایا مانند رابطه ی واجب تعالی است با سایر ممکنات!

سر این تشابه رابطه را با اندکی تامل در قضیه بدیهی (تصدیق بدون تصور محال است) میتوان کشف نمود.چنان که واضح است گزاره

"اجتماع نقیضین محال است" به عنوان یک تصدیق نیازمند تصور صحیحی از موضوع ، محمول و نسبت حکمیه است.اما موضوع مورد تصور در این قضیه بدیهی چیزی جز وجود نیست!عدم امکان رفع وجود به طور مطلق که مستند به استحاله ی ارتفاع نقیضین و در نهایت استحاله ی اجتماع نقیضین است به طور واضح کاشف از زوال ناپذیری اصل واقعیت است.

مساله ی ساحت و وعاء به طور مطلق در مورد اصل واقعیت قابل طرح نیست چرا که تعبیر ساحت و وعاء برای وجودات متعین طرح میشود از این رو ساحات مختلف تنها میتوانند تعین اکبر و دال اعظم اصل واقعیت باشند نه خود آن والا که به تعبیر عرفا:

عنقا شکار کس نشود دام باز گیر

اصل واقعیت نا متعین است و حمل نا متعین بر آن نیز از باب قصور الفاظ است از این رو هیچ یک از تعینات اعتباری یا حقیقی که ممکن است موطنی ذهنی یا عینی داشته باشند مصداق آن نیستند نه مفاهیمی چون مجموعه و کل که موجوداتی صرفا ذهنی اند و نه تعیناتی که در قبال ذهن طرح گشته و منشاء اثراتی هستند که بدان سبب واقعیت عینی نام میگیرند.

بدین سبب برهان صدیقین که دایه دار اثبات واقعیتی مطلق است که از فرض عدمش ثبوتش لازم می آید تنها به اثبات دال اعظم این واقعیت در وعاء ذهن می پردازد که کاشف است از واقعیتی مطلق است بدان جهت که اصل هر گونه علمی بر این کاشفیت استوار است!چه آنکه وعاء ذهن تاب حضور آن یگانه را ندارد!به تعبیر دیگر نتیجه قضیایی که دایه دار اثبات اصل واقعیت هستند دال اعظم آن را از جهت کاشفیت ذهن اثبات میکنند.

بازگشت در سکوت

باید جشن بگیرم!

جشن....

میگویم غم خروار خروار می آید و ذره ذره میرود!

میگویی شادی ذره ذره می آید و خروار خروار میرود!

حالا باید جشن بگیریم!

چه سخت جمع شده است این بهانه ی شاد بودن!

دل داده ام به تو پس از این لخت طولانی دور بودن!

چه دیر آمدی.....

چشمهایم این روزها بیش تر از همیشه قرمز شده است!دستهایت را دور کمرم محکم حلقه کن میخواهم گاز بدهم مبادا که باز بیافتی!باید جشن بگیریم!فرصت کم است....

زمزمه میکنم:

شادی ذره ذره می آید و خروار خروار میرود!

این خود بهانه ای است برای شاد بودن!