با همان پايش دلبري ميكند!
اين جمله را سر در خانه اش نوشته بود.حول و حوش ساعت پنج و نيم بود كه رسيدم.خواستم زنگ بزنم اما ترجيح دادم تلفني خبرش كنم.گوشي را برداشت گفتم دم درم. مثل هميشه صميمي جوابم را داد با ان لهجه كاشمريش دل ادم را ميبرد.
چند لحظه اي طول كشيد سر بند بوته ي ياس دم خانه اش شده بودم كه هنوز گلهايش وا نشده بود.
هر وقت ميبينمش ياد فاطميه مي افتم. هم گلهاي ياس را ميگويم هم عليرضا را!
عليرضا دلبريان فرمانده گردان غواصان ياسين از ان تخريبچي هاي با معرفت و اهل دل جنگ است.يك پايش را هم در جنگ جا گذاشته و نداشتن برايش يادگاري شده است.اري بچه هاي جنگ يادگاريشان نداشتن است جنوب كه ميروي از جزاير تا كيش و قشم انقدر ها راه نيست اما يادگاري و سوغات كيش و قشم كجا و جزاير كجا!
سوغات سفر جنگ سبك شدن است بر خلاف سفرهاي ديگر كه سوغاتش ادم را سنگين ميكند.
دلبريان قصه ي ما هم در جنگ سبك تر شده است هم روحش هم جسمش!
درب را باز كرد و لبخند بي الايشش بيشتر حال و هواي فاطميه را برايم زنده كرد.داخل شدم و بغلش كردم محكم فشارم داد و احوالم را پرسيد با انكه سالها از من بزرگتر است مثل يك دوست رفتارش دل نشين است خانه اش را وقف شهدا كرده است! هر كار كردم داخل خانه نشد گفت الا بلا بايد اول من بروم. داخل شدم عكس شهداي غواص اولين چيزي است كه نظر ادم را به خودش جلب ميكند خصوصا عكس شهيد جليل محدثي كه دلبر قصه ي ما هرگاه ياد او ميكند چشمهايش پر از اشك ميشود.براي كاري وقتش را گرفته بودم با متانت حرفهايم رو گوش داد راهنماييم كرد و قول همكاري داد از مصاحبتش لذت ميبردم برايم حرف زد و برايش حرف زدم بلد نبود وبلاگ درست كند برايش يك وبلاگ زدم و يادش دادم چطور مطلب بنويسد كلي خوشحال شد نماز را به امامتش خواندم و بعد دوباره گپ زديم!ازم قول گرفت براي وبلاگ و وبلاگ نويسي كمكش كنم!ساعت را نگاه كردم ديدم ده شب شده است و من اصلا نفهميدم زمان چطور گذشته است موقع خداحافظي بغض گلويم را گرفته بود......!
خلاصه كه ديشب قد يك فاطميه صفا كردم.
پينوشت:اين هم ادرس وبلاگ حماسه غواصان ياسين
پينوشت:حاجي گفت بنويسم اخراي جنگ فربمانده گردان شده و معاون گردان غواصي ياسين بوده از شاگردان سردار شهيد جليل محدثي